سارا
خب برای شروع بد نيست؛ ممنونم از ليلی و خيلی خيلی ممنونم از امير حسين که هميشه حرفی برای گفتن داره. نظر ليلی کاملا درسته. زاويه ديد اول من رو محدود کرد به يک شخصيت نه چندان داستانگو که مشخصا داره از خاطراتش حرف میزنه. اميدوارم اين روش جواب بده. اما امير حسين جان! از غربت گفتن برام يه دريچهست به درون خودم و البته همه نوشتههام همين شکليه... به نظرم غربت فقط دوری از وطن نيست غربت میتونه اون حسی باشه که آدمها رو از هم دور و دورتر میکنه... همه ما باهاش درگيريم ... و اما قسمت دوم؛
فکر کنم هر کسی به واسطه چيزی مجذوب کسی میشود مثلا قيافه يا رفتار يا شخصيت يا علائق مشترک. من هم همين طوری بود که خيلی ساده مجذوبش شدم. برای مداوای مادرش آمده بود. اهل بندرانزلی بودند ولی در رشت زندگی میکردند. اسمش داريوش بود. بيست و هفت ساله مثل خيلی از شمالیها چشمهای روشن و صورت سفيد و هيکل متناسبی داشت. نامزد داشت. مادرش سيده طباطبايی بود و هميشه هم خانم طباطبايی صدایش میکردم ولی داريوش فقط داريوش بود. اولين برخورد ما شبی بود که من داشتم با ميلان سرپرست بخش بيماریهای عفونی صحبت میکردم ولی صحبت ما بعد از چند دقيقه به مشاجره و بعد به يک دعوای لفظی کشيده شد. روسها واقعا افراد بیادب و نزاکتی هستند ولی من در خودم نمیديدم که بخواهم ناسزايی به او بگويم به خاطر همين بغض کردم و بلند گفتم گور بابات و همينطور که گريه میکردم رفتم خودم را توی اتاق شماره هشت حبس کردم. داريوش احتمالا شيرينترين کلامی که میتوانست در تمام عمرش بشنود همان گور بابات بود که يک ايرانی و فارسی زبان در غربت فرياد بزند و تنها چيزی که میتوانست در آن وضعيت من را سر شوق آورد مرد مودبی بود که پشت در ايستاده بود و با لهجه گيلکی میگفت ببخشيد خانوم میتونم کمکتون کنم. تنها نياز من در آن لحظات که تنهايی و اندوه بسيار آزاردهنده بود يک آغوش مهربان بود تا من را التيام دهد. همه چيز بیاندازه تصادفی عجيب و حتی مضحک بود. چند کلمه محبت آميز رد و بدل شد و من خودم را رها کردم. میتوانستم بهت و شگفتیاش را تصور کنم ولی وقتی دستش را روی سرم کشيد و من موهايم را بين انگشتانش حس کردم... آه چه رخوت بینظيری!
قلب خانم طباطبايی از کار افتاده بود پيوندی که قبلا شده بود بیفايده بود و بايد يک قلب مصنوعی کار گذاشته میشد. اين عمل دوازده ساعت طول کشيد وقتی سورين قلب خانم طباطبايی را از توی سينهاش برداشت من آن را در يک شيشه روغن گذاشتم و بعد از جراحی از داريوش خواهش کردم تا اين قلب را به من بدهد. تعجب کرده بود که يک تکه گوشت بیمصرف به چه دردی میخورد ولی من آن را مثل يک شیء ارزشمند و زيبا گذاشتم روی ميز وسط هال. واقعا چندش آور بود ولی به سرم زده بود که اين کار را بکنم. بعدها دادمش به مسئول آزمايشگاه.
داريوش تنها بهانهای بود که میتوانست من را به ايران برگرداند اما او نامزدی داشت که هر روز به او تلفن میزد و داريوش وقتی با او حرف میزد میتوانستم بفهمم که چقدر او را دوست دارد. عکس نامزدش را نشانم داده بود يک دختر مو طلايی که شبيه زنهای روسی بود حتی زيباتر. اسمش سارا بود. نمیتوانم بگويم که حسادت نمیکردم. سعی میکردم در اين مدتی که اينحا هستند وابستگی به داريوش پيدا نکنم. اما بینتيجه بود به هر بهانهای به هم گره میخورديم. يک بار به خانه دعوتش کردم و با هم شام خورديم چند گيلاس شامپاين و کمی توی بغل هم وول خورديم ولی ديگر احساس خوبی نداشتم. دستم را گذاشتم روی سينهاش به عقب هلش دادم، از روی مبل بلند شدم در خروجی را باز کردم و جدی و پرخاشجو گفتم برو پيش مادرت داريوش جان ديگه کافيه. مرخصی گرفته بودم و توی خانه خودم را حبس کرده بودم. سکس تماشا میکردم و مشروب میخوردم و سرم را مشغول هر چيزی میکردم تا داريوش را فراموش کنم. روزی که خانم طباطبايی مرخص شد تلفن زد و بابت همه چيز تشکر کرد و گفت يک چيز ناقابل هم برايم کنار گذاشته که داده است به لوکال سوپروايزر بخش يازده که به من بدهد. نمیدانم چرا فکر کردم پسته يا خرما يا گز اصفهان است شايد چون قبلا از اين چيزها به من میدادند ولی يک انگشتر طلا بود با عقيق که رويش يک چيزی نوشته شده بود مثل دعا. توی دستش ديده بودم. قشنگ بود. اوايل توی انگشت سبابه دست راستم بود ولی از روزی که فهميدم حامله هستم انگشتر را توی انگشت سبابه دست چپم فرو کردم.
دختری که دوستش داری...
کوتاهترين وقتی که پيدا میکنم اينجا، گوشه خلوت ِ اتاق ِ شلوغم مینشینم، موسيقی گوش میکنم و خود را در داستانهای ذهنیام رها میکنم. کار و زندگی به سختی پيش میرود، شيره جانم کشیده میشود اما برای اينکه اثبات کنم توانايی انسان محدوديتی ندارد چندين و چند کار را کنار هم انجام میدهم و داستانهای خودم را با کمی ويرايش و دستکاری اينجا میگذارم. تاريخ هر پست تاريخ نوشتن هر داستان نيز هست... اميدوارم دوستانی که هميشه به من لطف داشتهاند از نظرات خود بینصيبم نکنند با اينکه من به دليل مشغله زياد کاری و فکری جبران زحمت نکردهام و يا به بدترين شکلی تا به حال جبران کردهام...
سارا
جمله معشوقست و عاشق پردهای
هنوز روی تخت ننشسته بوديم و تکيه به پشتی نزده بوديم حتی کفشها هم از پا کنده نشده بود که آن پيرمرد آفتاب سوخته سازش را دست گرفت و پنجهاش را روی تار بازی داد و موسيقی تمام فضای بستهی پر سر و صدای سفرهخانه را تسخير کرد. قل قل قليانها، تق تق استکان و نعلبکیها، کرکر خنده مشتریها، رفت و آمد خدمتکارها حواسش را پرت نمیکرد. تکيه زده بوديم و لم داده بوديم سفارش چای و قليان و ديزی را پسرک گرفته بود و زده بود به چاک. داشت میگفت اينجا پاتوق ما بود پاتوق بچههای دوران دانشگاه وقتی که از کلاسها فراری میشدند اينجا دور هم مینشستند و دو تا قليان میگرفتند و ده نفری از آن کام میگرفتند و زغال پشت زغال عوض میکردند تا ته قليان را هم بسوزانند... پيرمرد شورانگيز میزد و من بیاختيار و خلسه وار سرم تکان تکان میخورد بعد گفت ياسمين و ليلا توی عروسی اومده بودن چه دورانی بود از اون جمع ديگه از هيچ کدومشون خبر ندارم. قوری چای را آوردند با استکانهای کمرباريک با دو خط طلايی و نعلبکیهای طرح ناصرالدينشاه، قند و باميه و خرما و ليمو بعد قليان و... چايی خوردنش مثل مادربزرگها بود قند را توی چای فرو میکرد و بعد که چای توی دل قند نفوذ میکرد لبه استکان را میگذاشت توی دهانش و چای را آرام آرام جرعه جرعه داغ داغ میخورد و آه میکشيد از آن آههای هنگام همبستری وقتی دستم را روی سینهاش میگذاشتم.. آهه.. . ديگر مثل آن روزهای اول نوجوانی نبود که تا دو تا پک میزدم سر گيجه میگرفتم و بدنم سست میشد و احساس بیوزنی میکردم و فکر میکردم روی زمين نيستم روی ابرهام... با روزی يک پاکت سيگار دود کردن دو قل قليان تاثيری بر من نداشت اما ماهور بر عکس همه ادعاها و گندهگويیهاش سه پک نزده سرش را تکيه داده بود به پشتی و چشمهاش خمار و اغواگر شده بود... پيرمرد نجوا کنان آواز میخواند ...در غم ما روزها بیگاه شد/روزها با سوزها همراه شد... دست بردار نبود دود را فرو میداد و به هوا فوت میکرد و شل میشد و روی گليمی که نشسته بوديم ليز میخورد و وا میرفت... پيرمرد دائم يک بيت را تکرار میکرد و صدايش را توی گلو میانداخت... جمله معشوقست و عاشق پردهای/زنده معشوقست و عاشق مردهای... شبيه زن سیتار به دستی شده بود که روی ديوار نقش بسته بود با همان چشمهای سياه... شال روی سرش شل شده بود و گيره موهاش باز. دست کرد توی شال و موهايش را داد پشت گوشش ولی موهاش کوتاه بود، ليز میخورد و دوباره میريخت جلوی صورتش. خودش را به من نزديک کرد و تکيه داد به شانهام... سنگين شده بود.. تنش داغ بود و با دهان نفس میکشيد.. با پيرمرد نجوا میکرد... کوزه چشم حريصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد... مولوی تقديرگرا بود نه!؟ غذا را آورده بودند و ماهور پر اشتها مشغول شده بود زير سيگاری داشت کم کم پر میشد. دوباره فندک زدم. با دقت و تمرکز دو تکه سنگک را گذاشت لب سفال و ديزی را برگرداند و آبگوشت خالی شد توی کاسه. زن سیتار به دست زيبا بود کمر ِ باريک و عشوه زيبايی داشت سر و گردنش را عقب داده بود و موهاش انگار سوار يک نسيم، رها بود، سينهاش فربه و گرد بود لبهاش از هم باز بود انگار آن زمانهای دور که نقاشی او را در روياهاش ديده است داشت آوازی میخواند ليلی بود!؟ ماهور حواسش نبود که پيرمرد دارد در دستگاه او ساز میزند...
دفاع از پروژه
بعد از يه ماه جمعه بالاخره بغضم ترکيد و گريه کردم اصلا خجالت نکشيدم که جلوی حسن گريه کردم بذار ببينه چقدر فشار و استرس رو دارم تحمل میکنم بذار بفهمه اين کار کار سادهای نيست بذار بدونه کسی توی اين سازمان بیزحمت و سختی به جايی نرسيده... نمیخواستم واقعا نمیخواستم لااقل جلوی يه همچين آدم مغرور و گنده دماغی خودم رو بشکنم ولی الان که میبينم حسن چقدر رام شده و جدی و محکم دنبال کار رو گرفته، حرفشنوی پيدا کرده و روی حرفم حرف نمیزنه خب فکر میکنم لحظاتی هست که آدم بايد خودش رو بشکنه. حسين هر جا مشکلی پيدا میکنه منو میفرسته. شدم حل المسائلش! هی هم میگه تو ليدر منی من تو رو تربيت کردم من هم میگن حرف مفت نزن من از اول هم يه رهبر بودم... حالا همه تلاشم اينه که هادی رو تبديلش کنم به يه ليدر بزرگ میخوام با خيال راحت بشينم و ببينم که چطور کلاسهاش رو برگزار میکنه جلساتش رو ترتيب میده و برای تيمش حرف میزنه... خيلی وقتها دلسرد میشم ولی چيزی ازم کم نمیشه میخوام ديگه اين يکی رو ادامه بدم هر کاری رو اگر شروع کردم و نيمه کاره رها کردم اما اين يکی رو میخوام تا آخرش برم اصلا از قصد هر چی پل بوده پشت سرم خراب کردم تا ديگه نتونم برگردم و فقط و فقط به راهی که جلوی پام هست متمرکز بشم... تونستم تمرکزم رو پيدا کنم. بعد از مدتها يه چيزی نوشتم که البته باز هم يکی دو قسمتش مونده که میخوام بذارمش روی وبلاگم... قدرت بيانم خيلی خوب شده ديروز واقعا پکيده بودم ولی سر ده ديقه خودم رو جمع و جور کردم نمیشه واقعا نمیشه، نمیشه که مايوس و نااميد بود چون هميشه راهی هست.وقتی مشکلات رو کوچيک و اهدافت رو بزرگ ببينی ديگه همش با يه کم خلاقيت و اراده تموم میشه... فکر میکنم دارم به اونجا میرسم که هر کاری رو که بخوام بتونم انجام بدم ته اعتماد به نفس!! دو شبه که تا دير وقت بيرونم و له و لورده میرسم خونه.. چشمهام خيلی میسوزه انگار همش دارن سوزن توی چشمهام فرو میکنن لذت بخشه خيلی لذت بخشه... سارا رو هر روز میبينم ولی دو سه روزه خيلی خوشگل شده. امروز يه جوری ازم تشکر کرد کلی رفتم بالای ابرها! آخ خدا... اينقدر اين دست و اون دست میکنم آخرش اين دختر رو هم از دست میدم... چه خنگیام من!! امرزو يه دختره اومد توی بانک... من که حسابی کف خون بالا اوردم بعد که شناسنامهش رو باز کردم و عکسش رو ديدم اه اه عجب دماغی!!! بیخود نيست اين دخترها دماغشون رو میبرن خيلی تاثير داره! دو ساعت ديگه بايد توی جلسه حرف بزنم بعد نشستم دارم جفنگ میبافم... هادی دوباره کم اورده بايد بسازمش بهش انرژِی بدم روحيه تزريق کنم و يه کاری کنم بجوشه تا وقتی زمانش رسيد بپزمش... مرد بايد پخته بشه... دلم يه مسافرت میخواد دلم فقط يه جاده چالوس ميخواد يه دريای آروم دلم عباس آباد میخواد گردنه حيران دلم زاينده رود رو میخواد دلم باغ ارم شيراز رو میخواد دلم غار علی صدر میخواد دلم ميدون امام میخواد دلم برای خيلی چيزها لک زده... میگذرم ازش مهم نيست... خب ديگه برم... ولی چيزی که خيلی دلم میخواد اينه که آزرم منو دعوت کنه برای دفاع پروژهش از اين نمیگذرم چون برام مهمه...
نيمرخ ـ ۲
مترو وارد شد واگنها از مسافر خالی شد و چند نفری سوار شدند من خيره بودم به سارا که حالا بلند میشود، پشت مانتويش را صاف میکند بند کيف کوچک چرمیاش را روی دوشش میاندازد، کيف را زير بغلش محکم نگه میدارد و آرام آرام به سمت واگن مخصوص خانمها میرود... تک و توک مسافرهايی که هول زده برای پيدا کردن يک جای راحت به سمت واگنها حمله میکردند هم سوار شدند اما سارا همينطور به روبرو زل زده بود. درها بسته شد و مترو حرکت کرد با همان سرعتی که وارد شد از تونل ديگری بيرون رفت. تکيه داده بود و دستهايش را روی هم گذاشته بود و يک پايش را روی پای ديگرش انداخته بود و گوشه مانتوش افتاده بود و جين آبیرنگش توی چشم بود. نرفت. حتی يک ربع بعد هم نرفت نيم ساعت بعد هم نرفت اينقدر نرفت تا من از حرص گذاشتم رفتم.
امروز هم بعد از هفت سال باز کنار هم نشسته بوديم روی نيمکت سالن انتظار دادگاه منتظر نوبت پرونده. به روبرو زل زده بود به ديوار سفيدی که ترک خورده بود و چرک از سر و رويش میريخت. نيمرخش همان زيبايی هجده سالگیاش را داشت اما ته خنده صورتش ديگر نبود. ابروهاش نازک نازک شده بود و گوشه چشمهاش چند شيار نازک چروک خورده داشت. لب بالاييش کمی برگشته بود. بينیاش را جراحی کرده بود. چقدر گفتم نکن. عمل نکن. همينجوری قشنگی خوشگلی ماهی... گوش نکرد روزی که چسبها را از بينیاش باز کرد و شاهکار دست جراح را نشانم داد فکر کردم ديگر سارا را از دست دادهام. اين زن ديگری بود صداش عوض شده بود قيافه عوض شده بود ديگر اين لبها آن لبهای باريک هميشگی نبود. چقدر گفتم نکن دختر! خواهرها دخترخالهها دخترعمهها دختر عموها دختر دايیها همه تعريف میکردند و هر کدام آدرس و تلفن دکتر را میگرفتند تا آنها هم همينطور زيبا و عروسک شوند با بينیهای کوچک اندازه فندق.
اگر آن روز سوار مترو شده بود ديگر امروز اينجا نبوديم. قاضی سه بار حکم را به تعويق انداخته بود هر سه بار هم به خاطر اينکه سارا ساکت نشسته بود و به جلو زل زده بود و حرفی نزده بود. عوض نشده بود هنوز هم هر وقت دلگير و آزرده میشد ساکت میشد و مثل يک معما سخت و غير قابل درک میشد. وقتی قاضی ما را ديد گفت «طلاق دليل میخواد علت میخواد شما میگين دو طرف راضی هستن ولی خانومتون اصلن جواب نمیده پس معلومه راضی نيست شما مردی، باش! چرا میخوای طلاق بگيری!؟ حق طلاق وقتی داری که بگی چرا... از هم خسته شديم و تفاهم نداريم و اين حرفها که حرف نشد همه از دست هم خسته شدن... آقا برو مشکلت رو با خانومت حل کن... نوبت دادگاه بعد يک ماه ديگه ايشاله که نبينم شما رو...» چرا؟ از هم خسته شده بوديم، حرف نمیزديم، کنار هم مینشستيم و به روبرو زل میزديم به تلويزيون به پنجره به ديوار به اتاق بچهای که خالی بود. به نيمرخ سارا زل میزدم که هر از گاهی يک قطره اشک سر میخورد و سرازير میشد. گفتی بچه نمیخوام اما اگر بچه نمیخواستيم اين همه رفت و آمدها توی مطبها و آزمايشگاهها برای چه بود برای بچه نبود!؟ وقتی دکتر با قطعيت گفت مشکل بارداری نداری چقدر خوشحال شدی بعد يک دفعه انگار فهميدی که قضيه از چه قرار است و ساکت شدی بغض کردی گريه کردی...
نيمرخ ـ ۱
آن روز هم کنار هم نشسته بوديم ساکت و دلزده از هم. سارا به روبرو زل زده بود و من به دالان تاريک مترو، به نيمرخ سارا. ايستگاه مترو جايی بود که از هم خداحافظی میکرديم تا چند روز بعد که باز همانجا همديگر را میديديم و توی شهر چرخی میزديم و حرفی میزديم و غذايی میخورديم و فيلمی تماشا میکرديم و بعد دوباره به همان ايستگاه برگشتيم و از هم خداحافظی میکرديم. دعوا کرده بوديم. توی سينما وقتی دستم رفت روی زانوش محکم زده بود روی دستم و من عصبانی شده بودم چون فکر میکردم آنقدر اعتبار دارم که دستم را روی زانويش بگذارم انگار فکر کرده بود میخواهم دستمالیاش کنم ولی من دستم را گذاشته بودم روی زانوش. زانوی آدم جای حساسی نبود که بخواهد بکوبد روی دستم و بعد از سينما خارج شود و قهر کند. اما من فکر کرده بودم حتما اين اتفاق برايش افتاده و کس ديگری جای ديگری کنارش نشسته و قبل از اينکه دستمالیاش کند اول دستش را گذاشته روی زانوی سارا و سارا چيزی نگفته، خنديده، دست آن بدذات هم همينطور بالاتر و بالاتر رفتهو تا سارا به خودش بيايد... آن روز هم نيمرخش هينقدر زيبا بود. انحنای بينی و لب و چانهاش مثل پورترههای فرناندو بینقص بود بينی سر بالايی داشت با اينکه از روبرو بينیاش معمولی و کمی چاق بود اما نيمرخش چيز ديگری را نشان میداد گوشه لبهای باريکش با ته خنده هميشگیش بالا بود و يک چاله کوچک روی لپش میافتاد هميشه دلم میخواستم صورتش را لمس کنم مثل نابيناهايی که با لمس صورت هر کسی او را میشناسند دوست داشتم اجزای صورتش را پستی و باندی و نرمی آن را بشناسم اما ترسيده بودم و ديگر دوستش نداشتم. به من نگاه نمیکرد به يک تابلوی تبليغاتی زل زده بود که يک قوطی آبميوه را لای گيره گذاشته بود و با دريل سوراخ میکرد تا نی را توی آن فرو کنی و آبميوهات را بخوری... شايد آن ته خنده برای آن بورد تبليغاتی بود. مستاصل به تونل نگاه میکردم. منتظر بودم مترو با سرعت زياد وارد ايستگاه شود و تک و توک مسافرها سوار شوند و سارا توی واگن خانمها پشت به من بنشيند و بعد برای هميشه برود. چه دقيقههای بدی، من عاشق سارا بودم میخواستم خودم را به آب و آتش بزنم تا او دوباره برگردد و به من نگاه کند و همان حرفهای هميشگی را بزند که بعد از تماشای هر فيلم میزد اما فيلم نصفه کاره رها شده بود و قهر کرده بود. هميشه آنجا که بايد حرف میزدم از خودم دفاع میکردم و از حيثيتم، هميشه وقتی بايد چيزی برای رفع ابهام توضيح میداديم هميشه هر وقت بايد میگفتم که هی فلانی تو داری اشتباه فکر میکنی غلط برداشت میکنی منظور من اين نبود هميشه همين وقتها ساکت میشدم و قفل می خورد به لبهام خب اگر کسی اينطور فکر میکند حتما به درد من نمیخورد آن وقتها نمیدانستم که هر دوستی و معاشرتی قهر و دعوا دارد فکر نمیکردم هر رابطهای را میشود از نو ساخت حتی محکمتر حتی بهتر از قبل نمیدانستم و فکر میکردم همين که آن مترو لعنتی با آن صدای زوزه کش مهيب از راه برسد سارا سوار واگن مخصوص خانمها شود، همه چيز تمام میشود و من از غصه میميرم. بيست ساله بودم. سارا عادت داشت که حرف نزند دست خودش نبود هر وقت ناراحت میشد و از کارهايم دلگير میشد ساکت میشد و لب از لب باز نمیکرد و به روبرو زل میزد. من هميشه مجبور بودم از روی نيمرخش حدس بزنم به چه چيزی فکر میکند و باز من چه کار بدی کردم.
سبک سير
توی اين چند روز خيلی نوشتم و آماده کردم که بگذارم اينجا بخصوص که الان خيلی دلم می خواد اين سير شخصيت خودم رو يه جايی ثبت و ضبط داشته باشم تا بعدا بهش رجوع کنم ولی خدا میدونه اينقدر با اطمينان از خودم مثل نقل و نبات تعريف کردم که هر کی میخوند میگفت ای خود شيفته عوضی برو به جهنم... فقط يه جمله آفتاب باش! تا اگر به جايی نخواهی بتابی، نتوانی... اين جمله ابتدايی رمان دل دلدادگی مندنی پور بود میخوام آفتاب باشم! همين... ديگه اگر شکی داشتم شبههای داشتم خب ديگه امروز برام رفع ابهام شد... سارا من رو انتخاب کرده و داره دنبالم میدوه... وجدانم در عذابه بايد تمومش کنم... نه وقتش رو دارم نه جسارت عاشقی رو... الان به چيزی به جز کارم و چند نفری که دل کندن ازشون برام سخته فکر نمیکنم... امروز ديدم درست دو هفته از کار عقبم... دلم میخواد بشينم گريه کنم... دو هفته میدونی يعنی چی!!!؟ نه برای تو که فرقی نمیکنه میگيری تا لنگ ظهر می خوابی و بعد هم بلند می شی میری سر يه کار احمقانه که نه دوستش داری نه برات سود آوره... ولی وقت برای من يعنی طلا !! حسن آقا يه هفته که فقط وقت تلف کرد تا باور کنه اين حرفهايی که میگم حرف مفت نيست شر نيست بعد هم که با کلی مصيبت خودش و تواناييش رو باور کرد گذاشت رفت اردبيل دنبال خوشگذرونی حالا اومده مريض و داغون آخه من چه خاکی سرم کنم... هادی داره از شدت هيجان میترکه جوونترين عضو سازمانه همه رو شديدا مجذوب خودش کرده واقعا خيلی برام افتخار داره که میگم اين خواهرزاده منه! دارم از خودم دور میشم جمعه قراره بريم کوه واسه اينکه بزنيم و برقصيم و حال کنيم و از طبيعت نيرو بگيريم... برای دوشنبه میخوام مطلب آماده کنم و حرف بزنم و شايد دوباره داد هم زدم اين ملت به خدا سنگ شدن اصلا تکون نمیخورن... ولی من کوه رو جا به جا میکنم اينها که همش سنگ ريزه است... محمد میگفت اگر میخوای اعتماد به نفس حسن بره بالا محاسنش رو بزرگ کن تا به حداقل توان و قدرت خودش پی ببره اين خيلی مهمه... به خاطر همين هم هست که من راه به راه از خودم تعريف میکنم و هی میگم من من من من من من... مگه قدرت و توانايی انسان محدوديتی داره!؟ فقط بايد باور کنيم من خودم رو باور میکنم و همه آدمهای دور و برم... دارم مثل کتابهای رمز و راز موفقيت حرف میزنم ولی من اصلا سراغ اين کتابها نرفتم فقط نشستم با محمد حرف زدم و حالا هر چی که مياد از دلم مياد بايد از دلم حرف بزنم نه يه مشت محفوظات رو تحويل کسی بدم... اين تاثير کلام از روح و قلب آدم جاری میشه... آه خوابم مياد ديگه نمیتونم بشينم...
ماراتن
امشب با خبر شدم مهدی از کار کشيده کنار، عليرضا و حسن هم حذف شدن نمیدونم چی بگم... خونه ساکته به هر حال تنهايی آزاردهندهست به خاطر همين دو روزه خونه نميام ترجيح میدم هر جايی باشم که تنها نمونم و خودخوری نکنم... امروز همه اينقدر سر جلسه گريه کردن که خالی شدن ولی من ساکت موندم و اونها رو تماشا کردم... نمیتونم ديگه تمرکز کنم افکارم رو نمیتونم جمع کنم شايد آشفتگی باشه الان دارم حال عليرضا رو درک میکنم که میگفت نمیتونم کتاب دستم بگيرم کسی که هفتهای چند تا کتاب میخوند... بعد از ظهر اينقدر خسته بودم متوجه نشدم سه و ساعت و نيم مچاله شدم رو يه کاناپه فسقلی و تمام بدنم خشک شده... ويل هاتينگ رو ديدم فيلمنامهش رو سه سال پيش خونده بودم ولی حالا... خدايا کمکم کن خدايا کمکم کن... هر کسی کاری میکنه ولی هيچ کاری سختتر از اين نيست که با آدمها طرف باشی فقط و فقط با آدمها.. آدمهايی که نمیدونی پس ذهنشون چی هست و ده ديقه بعد چه خاکی میخوان تو سر خودشون بکنن.. بیخيال پسر!... کاش توی جلسه جلوی خودم رو نمیگرفتم و دل سير گريه میکردم تا الان اينقدر اين بغض لعنتی بالا و پايين نرو از گلوم... نمیخوام بگم دلم گرفته کمی فراتر از اينهاست... نمیتونم بگم... فقط اينکه چنان پلهای پشت سرم رو شکستم که ديگه راه برگشتی برای خودم نگذاشتم کاری کردم که جرات اينکه به گذشته برگردم رو نداشته باشم تنها راه نجات همينه اگر موفقيتی نباشه يعنی نابودی و ترجيح میدم بميرم اما سربلند و موفق شم حتی اگر روزی يه بسته سيگار دود کنم و شبها بيدار بمونم و صبحها با چشمهای قرمز برم سر کار و بعد از ظهر.... تنهام کسی نيست بهم قوت قلب بده خدا رو گم کردم شدم پشت و پناه چند نفری که چشمشون به منه از شور و اشتياق من نيرو میگيرن ولی کی به من انرژی میده دارم له میشم.. ارسلان میگفت ما دوندههای ماراتن هستيم که از نفس میافتيم ولی باز هم میدويم و چشم از پاکوب بر نمیداريم... میفهمم يه زمانی دونده بودم روزی دو ساعت میدويدم و اينقدر ديوانهوار میدويدم تا اينکه میافتادم رو چمنها، از جام بلند نمیشدم صورتم رو میذاشتم رو چمنها و با اونها نفس میکشيدم عطر چمنهايی که کوتاه شده بودن مستم میکرد... آدم وقتی کسی رو نداره که با اون حرف بزنه يا خودش رو بینياز از ديگران میدونه يا به هر دليل ديگهای که نمیخواد تو چشمهای کسی نگاه کنه و خودش رو عريان کنه يه صفحه سفيد خالی براش میشه يه چاه، چاه عريضهها... يادمه يه بار اينجا نوشتم خدا دوستم نداره چون هر چی که لازم داشتم فوری برام فراهم کرده بدون اينکه زحمتی براش بکشم و تکونی به خودم بدم ولی الان دارم جون میکنم و سختی میکشم و بهای رسيدن به آرزوهام رو میدم و انصافا دارم بهای سنگينی میدم.. بهای کمی نيست که ديگه آرامشی نداری نمیتونی يه شب راحت بخوابی و نمیتونی يه کتاب دستت بگيری نمیتونی با حواس جمع دو رکعت نماز بخونی هر روز در رفت و آمدی از هزار نفر روزی هزار بار جواب رد میشنوی و باز هم ادامه میدی به اين اميد که بالاخره يکی پيدا میشه که دستش رو توی دستهات بذاره و بگه يا علی من هم هستم... محمد امروز خيلی گريه کرد ما داريم کار بزرگی انجام میديم ما داريم کاری میکنيم که نسلهای قبل از ما فقط خوابش رو میديدن معلومه که باورشون نمیشه... دائم حالم به هم میخوره نميدونم چه مرگمه شهناز میگه کم اون زهرمار رو دود کن ولی به خاطر اينها نيست بايد برم دکتر ولی... باورم نمیشه که وقت دکتر رفتن هم ندارم خدايا من دارم چی کار میکنم... بايد قبل از اينکه دوباره دانشگاه شروع بشه يه سر و سامونی به اوضاع و احوال خودم و کارهام بدم... میخوام برم مشهد احتياج دارم خيلی داغونم... هيچکس نمیدونه من کیام به خصوص با اون حرفهای خوشی که امروز زدم همه من رو يه الکی خوش میبينن که از ديوار راست بالا میره... مهم نيست بايد بخوابم بايد صبح دوش بگيرم و دو تا چک محکم تو گوشم بخوابونم و يه کم برقصم و با اعتماد به نفس بالا و انرژی هستهای! برم که دنيای آدمها رو عوض کنم و اونها رو با آرزوهاشون درگير کنم... برام دعا کنيد همين.
تيتر نداريم عنوان نداريم موضوع نداريم زن بیحجاب نداريم زن با حجاب هم نداريم... !!!!
ماجان داره میره مسافرت خيلی اصرار کرد که من هم باهاش برم ولی اگر وقت داشتم حتما با هم راهی میشديم اون هم توی اين روزهای خوش آب و هوا اون هم کجا اردبيل... هادی داره خستهم میکنه ولی چارهای نيست بايد درستش کنم... وقتی وبلاگم رو میخوندم ديدم چقدر از خودم غافلم اين غفلت رو طناز هم توی يه کامنت بهم گفت همش دارم از کار میگم و از آدمهای دور و برم نمیدونم خوبه يا نه به هر حال دارم کمرنگ میشم مثل يه جسم شفاف که وقتی بهش نگاه میکنيد فقط بک راندش رو میبينيد... منظورم از جسم شفاف شيشه نيست آخه يه روز به يه ترکه میگن جسم شفاف چيه بعد اون میگه هر آن چيزی که وقتی از اين ورش نگاه میکنی اون ورش ديده بشه بعد میگن خب يه مثال بزنيد اونهم میگه مثل نوردبان !! حالا من هم همش احساس میکنم يه جسم شفافم که با محيط اطراف يکی شدم محو شدم.. اون دور دورها قديم مديمها فکر میکردم يه تافته جدا بافته هستم و زمين و زمان رو مورد نوازش قرار میدادم از آدمها منزجر بودم از خودم از زندگی از بوروکراسیهای ستمکش از حکومت از ملت از همه چی خلاصه اومدم اينجا که راحت بتونم حرف بزنم راحت بتونم خودم رو ببينم خود خودم باشم که هستم... در طول اين يک سال سه دوره متفاوت داشتم که کاملا توی نوشتههای وبلاگم مشخصه يکی وقتی میخواستم خودم رو نابود کنم که ياس مطلق بودم و به قول آزرم هر نوشتم مثل اين بود که ديگه نمینويسم و میرم که خودکشی کنم... بعد يه دفعه بعد از نصفه کاره ول کردن اون جلسههای احمقانه رواندرمانی و قبولی دانشگاه و افتادن تو واحد دختران!! من تقريبا از اين رو به اون رو شدم نمیگم کدوم رو ولی خوب بود بعد آشنايی با بر و بچههای کوه و تور و ديگه خلاصه خيلی خوشگذرون و سر کيف شدم تا اينکه اينجور زندگی منو خسته کرد و من در به در افتادم دنبال اينکه میخوام به آرزوهام برسم پس بايد پول پارو کنم يا اينکه برم بميرم مثل ژاپنیها که عمليات انتحاری میکنن يا موفق میشن يا به سبک سامورايیها خودکشی میکنن خلاصه اينکه من هم الان میخوام اين کار رو بکنم : من يا بايد موفق بشم يا اينکه موفق بشم... خلاصه عين تراکتور دارم هم توی اون شعبه کوفتی تا ظهر کار میکنم هم دانشگاه که خدا رو شکر به خاطر يه سری گند کاری بچههای گروه هنر فعلا ما رو انتقال دادن يه جايی که فقط جلوی چشمشون نباشيم. اصولا ما هنرمندها ....!!!!!! بعد از ظهرها هم که فردوسی هستم تا شب. منظور از فردوسی همون دفتر کارمونه! اگر بخوام مقايسه کنم اين سه دوره رو خب دوره اول با اينکه تلخ بود باعث شد تا با دوستان خوب زيادی آشنا بشم دوره دوم اون دوستان عزيز شدن دشمنان عزيز و در دوره سوم کاملا به فراموشی سپرده شدن!! و ديگه اصلا برام مهم نيست که آدمهايی اومدن از هم عبور کرديم و رفتيم دنبال کار زندگی خودمون... رسم روزگاره هيچ خيالی هم نيست. دوره دوم خيلی حال داد خيلی خوش میگذشت و آدم همش احساس خوشبختی میکرد ولی آخه احساس خالی به چه دردی میخوره آدم فقط احساس میکنه که خوشبخته انگار که من با این دماغ چاقم همش احساس خوشتيپی کنم خب من که خوشتيپ نيستم همش احساس میگم چه تحفهای هستم! خوشبخت هم نيستم چون فقط احساسش میکنم ولی توی اين دوره آخر که يکی دو ماهی فقط ازش داره میگذره حرص و جوش هست داد و بيداد هست شلوغ پلوغی هست خنده و شوخی هست مسخره بازی هست بيست سی تا رفيق باحال هست و صداقت رفاقت اينها به اضافه کلی کار که ريخته سرمون و بايد انجامش بديم... برای من کار خيلی مهمه کار کار کار... من با اين عقل ناقصم فکر میکنم خوشبختی يعنی تلاش برای رسيدم به آرزوها. بدبخت اون کسی که آرزويی نداره تا براش تلاشی بکنه... بگذريم دلم میخواد از فاطمه بگم که الان بچه توی شکمش شده شيش ماهه اسمش رو هم گذاشتن بهار... من هم از اين به بعد میشم خان دايی ديگه کم کم بايد به فکر يه سبيل از بناگوش در رفته باشم... ديشب خيلی خوش گذشت حسن و حسام و هادی و حسين و فاطمه و ليلا و من رفتيم فرحزاد و تا ته جيب منو خالی کردن واقعا يه گواهينامه چقدر خرج دارهها تازه امير هم شنبه میخواد ازم شام بگيره دوشنبه هم بچههای گروه توی يه جلسه شيرينی میخوان که الهی کوفتشون بشه... دلم میخواد از حسن بگم که چقدر شارژ شده و از هادی که سر عقل اومده و از اون جلسهای که نقشه کشيديم حسين حسابی به من بتوپه که ابهتم جلوی بچهها شکسته بشه تا ديگه اينقدر از من نترسن... فکرش رو بکن يه سال ديگه به هادی میگم هادیجان اون روز يادته يه موکت انداختيم آشپزخونه جدی حرف زديم و حسين منو سکه يه پول کرد يادته همش نقشه بود که شما عين جن زدهها از من فرار نکنيد! حسن و ليلا و مهناز هم دارن می رن اردبيل دلم میخواد ولی چیکار کنم از برنامهها عقبم....
